نمی دانم در آخرین دم زندگیت با خود چه گفتی؟

از من دور بودی

به من نگفتی داری می ری

هیچ اشکالی نداره

زدم به حساب مهربونیت، تو انقدر مهربون بودی که حتی نخواستی بیش از این مرا آتش بزنی

یاد خاطرات خوب با هم بودن قلبم را می شکند

تو چه مظلومانه رفتی

چه معصومانه رفتی

دیگر حتی نمی توانم بهت بگویم برگرد

بی تو سخت است

یادش بخیر

یادش بخیر اون روزا که رو در روی هم می نشستیم و حرفهای نگفتنی را به هم می گفتیم!

دیگر دستانت پر مهرت نیست که اشک از گونه های من پاک کند

دیگر نیستی که مرا در آغوش بگیری

همه چیز در یک چشم بهم زدنی تمام شد

دلم برای تنگ شده

اینکه همه را گرد هم می بینم و جای خالی تو که با قاب عکست پر شده دنیا روی سرم آوار می شود

عکس تو چه زیبا به من نگاه می کند

هر طرف که می روم نگاهت به دنبال من است

تمام راز دلت که نه اندکی از آن را به من سپردی

و این روزها که من سخت ترین ثانیه های عمرم را می گذرانم وجودت را بیش از پیش از خواهانم و تو نیستی

آخرین نگاه تو را هیچ موقع از یاد نمی برم

کاش میشد تنها غمم را هم به تو بگویم

اما ....